تبليغاتX

کد دعای فرج برای وبلاگ

... با خود مي گويم
ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم

و به خدا فکر کنم

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم ...

شاد باشین و تندرست

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 و ساعت 15:56 |
سخت در انتظار گذراندن زمانیم ...

موعدی برسه - زمانی - فصلی - روزی - حالتی - مکانی و ...

غافل از اینکه حال را به خاطر آینده نامعلوم از دست داده و می دهیم.

به قول قدیمی ها و یه فیلسوف که میگه : چه زود دیر میشه - عجب فیلسوفی ام من.

شاد باشین و بهروز

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نهم خرداد 1390 و ساعت 15:25 |

تا حالا شده چشمک بزنين؟ اين چه سواليه حتماً شده، کجا و چه وقت و به کي چشمک زديد؟ حالا کِ شو بردارين ، تا حالا شده چشم بزنين کسي رو – ميگن چشم زدن 2 نوعه يه نوع از روي خواستن و دوست داشتن و يه نوع ديگه که نگو... ؟!

بعد از يک ماه علت يابي و چاره جويي و چندين بار دکتر رفتن، علت بيماريم کشف شد و فقط به خاطر چشم زدن بود! البته بادمجان بم که آفت نداره . ولي فکر کنم بعد از رفع علت همه چيز تقريباً درست شد. ولي شما رو به خدا حتي واسه خواستن هم که شده کسي رو زياد نخوايين چرا که شايد بنده خدا چشم بخوره ، البته چشم خوردن ما که واسه خواستن خودشون نبود ولي به هر حال چشم بود که رفع شد.

در مورد چشم و چشم زدن اگه دوست داشتين نظر بدين . موافقين يا مخالف. بگذريم.

اگه تو اين يکي دو هفته اخير دچار سردرد – سرگيجه و يا حتي حالت تهوع شدين نگران نباشين چون علتش فقط به خاطر امواجي است که براي ايجاد اختلال در دريافت امواج ماهواره اي ارسال ميشه هست. تکرار ميکنم اصلاً نگران نباشين!؟

 

پ.ن :

هانيه خانم عزيز خدمتتون عارض شم که بايد ببخشيد که نشد تو اين مدت بهتون سر بزنم ولي باور کنيد نيومدم و به دوستان سر نزدم وگرنه اگه جايي برم و سر بزنم حتماً نظر مي گذارم و واسشون نظر ميزارم. فقط اينکه ان شاا... جبران کنم.

قابل توجه نسيم جان – يه نکته اينه که با همه تنبلي ها و نبودن ها ولي بازم اعتراف مي کنم عاشق تنبلي ام. مورد بعدي اينکه با اجازه بزرگترها تحصيلات اينجانب فعلاً تموم شد مگر اينکه بخوام ادامه بدم. واسه همين ترم بعدي و امتحاني در کار نخواهد بود. از همين جا از تمام الطافتون سپاسگزارم.

خدمت محبوب عزیز بايد عرض کنم اين دليل خوبي نيست که آدم اگه يه آهنگ رو دوست داره يا ميزاره که پخش بشه دليلي بر همنوايي و همدلي با آهنگ نيست، گاهي اوقات يک آهنگ غمگين دل آدم رو شاد مي کنه و يه آهنگ شاد آدم رو به فکر فرو مي بره . علت انتخاب و پخش يک آهنگ به خاطر حسي است که به آدم دست ميده نه به خاطر تکرار متن اون براي تداعي خاطرات . به قول قديمي ها اگه شکستي نباشه پيروزي معني نداره.

منتظر نظراتتون هستم.  

 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 و ساعت 21:23 |

امشب یا صبح مینویسیم. نگید اومد و سر نزد و باز رفت و نمیاد و .....

فعلا

منظور از امشب - شب سه شنبه یا صبح چهارشنبه بود که اشتباْ درج شد

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 16:22 |
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 10:16 |
به لطف دوستان و طرفداران پروپا قرص مون و دعای خیر اونها در سلامتی کامل به سر نمی بریم .

بیماری یه یک ماهی هست که گریبانگیرمون شده و ول کن نیست. اونهایی که دعا کردن از زمین نیست و نابود بشیم خبر خوش بدم داره تحقق پیدا می کنه . اونهایی هم که دوست دارن بمونیم دعا کنن.

چیزهایی که داریم رو قدرشون رو نمی دونیم تا از دست بدیم . خیلی تکراریه ولی واقعیت و حقیقت همراهه.

لااقل جان من یکی قدر چهار چیز رو تو زندگیتون بدونین خودتون - سلامتیتون - مادرتون و پدرتون.

البته اگه دوست داشتین اجازه دارین یکی اش رو با چیز دیگه جا به جا کنین.

میخوایم بنویسیم ولی میترسیم . چیکار کنیم از این خ....

بهر حال شاد باشین و سربلند .

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم اسفند 1389 و ساعت 10:40 |

 

با سلام خدمت همه دوستان

آخیش بالاخره این امتحاناتم تموم شد.

واجبه همینجا از کسی که منو به درس خوندن تشویق کرد تشکر کنم.

حالا با خیالی راحت و قلبی مطمئن شاید بتونم بازم راحت تر بیام و بنویسم. پیرو اعتقادم چون دوست ندارم همینجوری یه چیزی بنویسم پست جدیدی نگذاشتم . ولی عوضش با یه سوپرایز شاید تا یکی دو روز دیگه یا که نه شنبه اژدها وارد میشود.

البته نه به این معنی که برم تا اون موقع (قابل توجه نسیم خانم) ولی سوپرایز میمونه واسه اون روز. ولی یه چندتایی مطلب داریم که امیدوارم بنویسیم و خودمان لذت ببریم .

شاد باشین و بهروز

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 20:1 |
چه میکشه این خانومه . چه عکسیه؟! 

 

 

رفتیم مشهور شیم ! عکسمون رو واسه تبلیغات نصب کردن رو دیوار پاساژ؟!

 

 

اینم آخر و عاقبت عاشقی . ببینید و عبرت بگیرید.

منم عکساشو پاره کردم ....

یا اینکه آتیش زدم تو سرما ....!

پ . ن :

- فکر کنم دوستان آدرس این سایتها با این امکانات رو داشته باشن ولی شاید بعضی ها نداشته باشن

بد نبود که داشته باشیم . به آدرس  www.photofunia.com  اینجا باید از دوست گلم محمد موسوی هم تشکر کنم.

- به قول نسیم خانم شدیم تنبل خان . چیکار کنیم دیگه یه جورایی باید با بقیه فرق داشته باشیم.

- واسه اثبات تنبلی هم باید خدمتتون عارض شم که داریم میریم واسه امتحانات آماده شیم. احتمالاْ که نه - قطعاْ نتونم بیام تا آخر امتحانات که بشه ۱۱/۱۱/۸۹.

- اونهایی که دوست ندارن ریخت ما رو ببینن خوشحال باشن. اونهایی هم که دوست دارن ریخت ما رو ببین خوشحال باشن چون قول میدم زود برگردم .

پس همگی شاد باشین و سلامت. یا علی

با تو هستم ......................با خود می گویم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 12:45 |
این عکس رو امروز به عنوان آخرین روز دانشگاه در روز شنبه ها با دوستان همکلاسی انداختیم. این یه عکس رو واسه آزمایش گذاشتم که ببینم دوستان میتونن بردارن یا خیر؟ خبرش رو بهم بدین.

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه یازدهم دی 1389 و ساعت 18:9 |
آهنگ بود حذف گردید

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم دی 1389 و ساعت 19:21 |

غنچه از خواب پريد

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید!

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید


صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت:

سلام...

 

اگه تازه سر زدین بعد از مدتها - اون پست قبلی رو هم بخونین که تازه تره.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفتم دی 1389 و ساعت 16:55 |

روزی تصمیم گرفتن به دنیا بیارنمون- هزار تا امید و آرزو داشتن. آرزوی سالم بودن, حرف زدن, راه رفتن, مدرسه و دانشگاه, پیشرفت و زندگی خوب و راحت, سرافرازی و سربلندی؟!

پدر و مادرها به کدوم یکی از امید و آرزوهاشون رسیدن؟

خودشون باعث شدن که این امیدها تحقق پیدا کنه یا عوامل دیگه ای دخیل بوده و یا بلعکس چی باعث شده که این شرایط شکل نگیره!

از وقتی که عقل و فهم در ما شکل گرفت چقدر به امید و آرزو فکر کردیم و رسیدیم. یا اصلاً زندگی با امید و آرزو یا بدون امید و آرزو وجود داره؟!

اولین آرزومون چی بوده ؟ آخرین امیدمون چیه؟ آخرین آرزومون چه هست و اولین امیدمون چی بوده؟

مهم اینه که چقدر تونستین و تونستیم امید و آرزو رو تو خودمون زنده نگه داریم؟

منظورم امید واهی و لحظه ای نیست, هدف فقط مقصده.

بد نیست یه بار دیگه زندگی مون رو دوره کنیم, از ابتدا. شرایط باعث شدن , خودمون , خودشون یا ... که این وضعیت پیش اومده ؟ و ما حالا می تونیم در موردش چیکار کنیم و تا الان در موردش چیکار کردیم.

امید و آرزو مثل مال و اموال قابل تقسیم کردنه به شرطی که داشته باشیم و بخواهیم .

اگه به نتیجه ای رسیدین به من هم بگین.

 مراقب خودتون باشین. چون خیلی ها امیدشون شمایید.

پ.ن :

یه مدتی نبودم از بابتش معذرت میخوام .

تو این مدت از همه دوستایی که از من یادی کردن و بازم بهم سر میزدن خیلی خیلی ممنونم .

خدا رو شاکرم که دوستای به این خوبی داشته و دارم.

بزرگترین علت نیومدنم رو میشه تنبلی گذاشت. ولی بعدیش این بود که شاید یه مدت نیاز بود نیام تا دوباره بتونم بیام وگرنه شاید بعد یه مدت دیگه نمیومدم.

راستی با پول یارانه ها چی کار میکنین؟! ماشین و زمین و ... ای کلک ها زدین تو گوشش!

 دوستتون دارم

با تو هستم .................. با خود می گویم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهارم دی 1389 و ساعت 9:17 |

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 14:30 |
 از این به بعد کوتاه و شاید مفید

 

به قول رضا صادقی مشکی رنگ عشقه ....

یا سعید شایسته آخه یارم رنگ موهاش مشکیه کلاغی بود....

یا به قول خودم فقط مشکی شب رو عشقه .

من که خاطرات تلخ و شیرین زیادی تو شب داشته و دارم . از بچگی شب رو خیلی دوست دارم . مخصوصاً بعد از غروب یا بعد از 2 نصف شب تا سحر رو.

با اینکه تمام فعالیتهای ما تو روز انجام میشه ولی باید توجه داشته باشیم که شب جزء جدایی ناپذیر زندگی مونه. خیلی اتفاقات مهم و اساسی ما خاکیان تو شب اتفاق میافته، باهام موافقین؟

حتماً زیاد شنیدین که میگن شب وصال – شب جدایی – شب عروسی  و ... و از همه مهمتر شب اول قبر و یا نمونه بارزترش اینکه میگیم شبانه روز نه روزانه شب! نه ؟! بخوایم بشماریم از این شبها و عناوینشون زیادن.

پس بیاین قدر شبهای زندگی مون رو بدونیم.

شما چه قسمتی از شبانه روز رو دوست دارین؟ به چه علت؟

پ . ن :

- زندگی رو دوست دارم – نه به خاطر خودش بلکه به خاطر خودم!

- دوستشون داریم به خاطر خودشون یا خودمون؟!

 

شاد باشین و بهروز

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه دوم مهر 1389 و ساعت 22:48 |

- امسال ماه رمضون از اون ماه رمضون ها بود. اولش که واسم خیلی خوب شروع شد. مثل هر سال پربرکت و شکوهمند. ولی بیماری مادرم شیرینیش رو تا دو هفته اولش به کاممون تلخ کرد.

- خدا رو شکر که بعدش سلامتی و دل خوشی رو به جا گذاشت. کشمکش های زیادی همراهش بود.

- به قول بعضی دوستان تو این مدت خیلی بد قول شدم. ولی بازم خدا رو شکر که بد قولی کردم نه بی معرفتی . بابتش معذرت.

- یک سال دیگه ما رمضون رو دیدیم. باشه تا سال دیگه که زنده باشیم یا ...

- امسال با دعای سحر و نزدیک افطارش همراه بود. فقط با این تفاوت که دیگه دعای ربنای استاد شجریان رو دیگه نشنیدیم و یکی دو نفری خواستن بجاش بخونن که نتونستن . تازه یه پسر بچه هم خوند که کار خرابتر شد! نمی دونم نزاع های سیاسی تو کشور ما کی می خواد تموم بشه؟! خدا بخیر بگذرونه. ما که صدای استاد رو از اینترنت دانلود کردیم و واسه خودمون پخش و کلی صفا کردیم.

- از سریال هاش بگم که هر سال بدتر از پارسال.

خودمون کم غم و غصه نداریم باید بعد از افطار غصه اسماعیل و بزرگ و مامان لطیفه رو هم می خوردیم. بعدش ملکوت بود که از سریالهای سال های قبل عیناً کپی شده بود. همون موضوع های تکراری. درمسیر زاینده رود هم که آخرش بود. با اون لهجه من در آوردی و سمبل کردن هاش. یه کم با نون ریحون خوش بودیم که کمی خندوندمون ولی آخرش مثل اولش تموم شد . شاهنامه ای و داستانی.

یه حسن دیگه این بود که آخر شب بین ساعت 12 تا 1 یه سریال قدیمی نشون می داد که ارزش دوباره دیدنش رو داشت- خانه به دوش- حداقل که واسه چند دقیقه لبخند می زدیم. بابا مردیم از خوشی مسئولین!

تو این مدت وقت کردیم اخبار 20 و سی رو هم یه نگاه بندازیم و کلی خندیدیم. نمی دونم به قول اساتید این گروه خبری – پخش اخبار و اطلاع رسانی رو وظیفه دارن یا هدفشون خبرسازیه. از خودشون خبر می ساختن. جالبه!؟

به قول خودم ما که همسایه امون ماهواره نداره که یه سیم به ما بده شاید برنامه های اون طرف رو ببینیم شاید چیزی حاصل بشه!

ما که از کار خودمون سر در نیاوردیم – ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فسخ کردن آمدیم؟!

از قدیم گفتن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه . وضع مردم خودمون رو ببینید !؟ مشکلات پاکستان  کشور دوست و همسایه هم بهش اضافه شد. آخه به چه قیمتی .... حراج بیت المال؟!

از خودم بگم که ملالی نیست جز دوری شما.

دوست دارم یک پرنده بودم در قفس، نه به عنوان پرنده همچمون غم، حبس در نفس.

بهروز باشید و شاد زندگی کنین. با آرزوی سلامتی و سعادت همگی.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 و ساعت 12:40 |

ماه رمضان امسال هم اومد.

پارسال میگفتیم اگه زنده بودیم و ان شاالله ماه رمضان دیگه ....

فقط ماه رمضونا یا ماه محرم و صفر به فکر کردن زیاد میافتیم و بعد از تموم شدنش دوباره همه چیز - همه عهد و پیمونا- فراموش میشه . البته خودم رو میگفتم .

خدایا خودت کمکمون کن. خودت دستمون رو بگیر.

اگه قابل دونستین سر افطار و سحر و .... دعامون کنین.

حق نگهدارتون

با تو هستم ............................ با خود می گویم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 و ساعت 14:12 |

تا حالا نمي دونم پيش خودتون در يك مقطع زماني مثلاً 15- 16 سالگي شده باشه بگين كه دوست دارين سنتون به 20 برسه يا 20 رو رد كنيد؟ يا مثلاً بعد از 20 سالگي آرزوي رد كردن 25 يا 30 سالگي رو داشته باشين، يا كلاً اينكه دوست داشته باشين يك مقطع از زمان زندگي تون زودتر برسه يا كندتر بگذره ؟!

من خودم از كساني بودم كه دوست داشتم تو 15 سالگي، زود به 20 سالگي برسم و اون رو رد كنم، اما بعد از 20 سالگي ديگه دوست نداشتم زمان بگذره ولي چه فايده كه دست من و ما نيست.

حالا 9 سال از اون بيست سالگي گذشت تا فقط يكسال به پايان رسيدن دهه سوم زندگيم باقي بمونه.

بهونه اي بود.

اميدوارم زماني برسه كه دوست داشته باشيم تو زمان حال خودمون زندگي كنيم . نه زمان زود بگذره و نه كند.

از تمام دوستاني كه به صورت تلفني، اس ام اس ، ايميل و حضوري تولدم رو تبريك گفتن، تشكر و سپاسگزاري مي كنم. ان شاء الله تو شادي هاتون جبران كنم.

 

يا رب نظري بر من سرگردان كن

لطفي به من دلشده ي حيران كن

با من مكن آنچه من، سزاي آنم

آنچه از كرم، لطف تو آيد، آن كن

شاد باشین و سرافزاز

با تو هستم .............................. با خود می گویم

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه شانزدهم مرداد 1389 و ساعت 20:25 |
 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشه ، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام ، با کوه هایی صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی، با ابرهایی سفید کشیده شده بود. همه می گفتند: این بهترین نقاشی صلح است.

در نقاشی دوم هم کوه بود.

ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه، آسمانی خشمگین، رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که گوشه آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است.

پادشاه نقاشی دوم رو انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت :

صلح و آرامش در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد.

صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات، آرام و مطمئن است.

پ.ن:

به قول خودم یه وقتهایی بعضی چیزها مثل همین آرامش رو داریم ولی قدرشو نمی دونیم. ای قدر نشناس.

به نظرم با آرامشه که میشه همه چی رو بدست آورد. اکثر مریضی ها و ناخوشی ها از آرامش و استرسه . بازم به قول خودم 50 درصد بیماری استرس و فشار روحیه. خانواده آروم و موفق تو محیط آرومه. حتی در آوردن پول هم بدون آرامش هم سخته و دشوار. چون اجازه نمیده هم خوب فکر کنی و هم عمل.

سعی کنیم تو زندگی مون اگه حتی چیزی واسه هدیه دادن نداریم به خانواده ، عزیزان ، دوستان و ... یه مسئله بزرگ ولی در نگاه ما کوچیک به اسم آرامش رو هدیه بدیم.

یه امتحان کوچیک بکنید . یه روز رو قول بدین آروم و بدور از تنش و فشار و استرس فعالیت داشته باشین. نتیجه اش رو یا قبل از مطلب من گرفتین یا میگرین.

 

سعادت و بهروزی همه رو آرزومندم.

 با تو هستم .............................. با خود می گویم

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت 20:2 |

اینجا بهم واجبه به یکی از بهترین مخلوقین خدا تسلیت بگم که مادر بزرگشون رو تو این شب عزیز از دست دادند . برای ایشان غفران الهی و برای بازماندگانشون صبر و اجر مسئلت میکنم.

خدا همه رفتگان رو ببخشه و بیامرزه . البته که زندگان به این آمرزش بیشتر نیازمندند. من رو هم تو غم خودتون شریک بدونین.


سلام

امشب شب میلاد یگانه منجی عالم بشریته  مهدی موعود (عج)

امشب شب قشنگیه اگه از مسافت خیلی دور به هر یک از شهرها نگاه کنین تو این چند شب از همیشه پر نورتر و زیباتر شدن . همه جا دارن شیرینی و شربت پخش میکنن.

به همین شب قشنگ قسم که دوست ندارم کام کسی رو تلخ کنم . ولی امسال و امشبش از اون روزها و سالهایی هست که روی تلخ داشته و داره . بگذریم .

سعی کنیم که خوب دور و برمون رو نگاه کنیم . زیبایی اونقدر هست که جانشین زشتی ها بشه. پاکی اونقدر آسون میتونه روی ناپاکی بشینه که ناپاکی رو محو کنه .

امروز خیلی ها التماس دعا داشتن . یکی اش خودم . همدیگه رو دعا کنین . ولی شما رو بخدا نفرین نه.

به صاحب اسمم قسم که احساس خوبی ندارم . ولی همینجا از خودش میخوام که به ساحتش و مقامش قسمش بدم که از سر تقصیرات ما بگذره و تغییرمون بده . باشه که جبران مافات کنیم .

شاد باشیم که آقا هم از دستمون راضی و شاد باشه .

 

پ . ن :

فکر نمی کنم فرصت بشه به همه دوستان سر بزنم و تبریک بگم . از همینجا عید همگی مبارک.

اونقدر حرف دارم که اگه بنویسم هزاران کتاب . بگم هزاران ساعت صدا و اگه فریاد بزنم به وسعت کهکشان عمق داره .

منتظر شنیدن صحبت ها هستم . راحت صحبت کنید . بخدا که کنایه و رد شدن و کامل صحبت نکردن تحملش از همه چیز تو دنیا سختر هست. فریاد بزنید و بگید ولی تمام حرفتون . تمام سوالاتتون رو بگید به خودتون به خودشون حتی به خدا.

همیشه آدم رک گویی بودم و به خاطر همین رک گویی ضربه زیادی خوردم . سعی میکنم دیگه مثل دیگران باشم . نه ساده بگم و نه ساده رفتار کنم .

هر بلایی سرم بیاد حقمه . راضی ام به رضای تو.

و در این عرصه خاکی سفری خواهم کرد . به همان جا که در آن حسرت تو - همه جان مرا - به یه مشت خاکستر در باد - روان خواهد کرد.

جوری شد که نتونستم به عهدم وفا کنم . شما میتونید . نگذارید کسی از دستتون ناراحت بشه که اگه بشه حسرت آروم کردنش ..........

یا علی - التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهارم مرداد 1389 و ساعت 20:48 |
سلام اي دوست

هميشه سعي کردم چيزي رو بخوام شروع کنم اولش با نام تو باشه با اين عنوان  " به نام دوست" . هميشه شما رو دوست خودم مي دونستم و ميدونم. البته که خدايي به جاي خودشو حق بندگي به گردن من.

خوبي؟ چيکارا ميکني؟ مي بينم که داري به اوضاع و احوال بنده هات مي رسي. مدتي هست خبري از ما نمي گيري؟ يا بهتره بگم مدتي هست که ازت خبري نگرفتم؟ آخرين بار همين چند روز پيش بود که گفتم هر چي صلاح ميدوني پيش بيار. بعدش رفتم و ديگه ازم خبري نشد.

تو اين چند وقته زياد ديدم واست نامه نوشتن. جوابشونو دادي يا نه؟"در حال بررسي هست" که نيست. مثل اين ادارات زميني؟ تا اونجايي که يادم مياد اولين نامه ايه که واست مي نويسم. راستش رو بخواي تو اين حال و هوا بودم که چه جوري واست پست کنم و بفرستم که به دست خودت برسه ؟! ولي ديدم نمي شه هر چي باشه تو خدايي و بايد با يک وسيله اي واست بفرستم. گفتم خودم زياد بهت گفتم نمي دونم رسيده يا نه؟ اين نامه رو چند نفر ديگه هم بخونن شايد از زبون اونها واست ارسال بشه .

از اوضاع و احوالم بگو، اوضام بدجوري خرابه نه؟ ميگن پرونده ام زود به زود به دست ميرسه؟! يا که اصلا از کليت اش هر لحظه با خبري؟! من که مي گم هر روز و هر لحظه ولي روزي يکبار هم بد نيست. ميارن پيشت و مي گي اي بابا، بازم اين آدم نشد. نه ؟ به خدايي ات قسم نخند ديگه . از اول گفتي اين  رو آدم صدا مي کنم و به شرط اينکه آدم باشه و آدم زندگي کنه!

از خودت بگو برام؟ امروز چندمين نفري هستم که واست نامه نوشتم؟! شايد هم اولي و آخري؟! خيلي باهات حرف دارم نمي دونم از کجا و چه جوري شروع کنم. از چي و از کي واست بگم! نمي خوام زياد هم بگم که هم وقتت رو بگيرم و نه کم بگم که از احوالم بي خبر بموني. از اولش واست مي گم! نمي دونم و نفهميدم واسه چي اومدم؟ کي اومدم و کي مي خوام برم؟

خودت مي دوني همه چيز سخت شروع و داره سخت ادامه پيدا مي کنه. بهم گفتن خداي بزرگي داري؟ هميشه باهاته. تو باهاش باش اونم باهات هست. کم و بيش سعي کردم باهات باشم، حرف بزنم؟ چه جوري! مثل اين که سر مزار رفتگان ميريم؟ ما حرف مي زنيم و اونا ساکتن. با اينکه جوابمون رو نمي ده ولي مي دونيم صدامونو ميشنوه و آگاه – حتي از اونها هم چيزهايي رو خواسته و مي خواهيم؟!

خدا راستي امتحاناتت واسه چيه؟ روزگار بهمون درس ميده! نميشه آخرش امتحان نداشته باشه؟! يه نمره اي بهمون بدي و ردش کنيم؟ يا نه مي خواي بسنجيمون؟

اعتماد، اعتقاد، سعي ، آگاهي ، صداقت، دوستي، پاکي و صميميت، پدر و مادر و خانواده، سادگي و يا برعکس تمام اينها ؟ چيزهايي نيست که بشر گذاشته واسه شب امتحان . بايد کم کم خوند و جلو رفت. نه مي شه يه شبه بدست آورد و يه دفعه ازش گذشت.

واي که چقدر اين امتحاناتت سخته ، تازه تقلب هم نميشه کرد. واسمون مراقب گذاشتي؟! وجدان. از اون سختگيرهاست. خدا ! چرا هر چيزي رو سفت و سخت دنبالش بودم و مي خواستم يه جورايي بهم ندادي؟! حتماً ميگي يا حقت نبوده يا موقع اش نبوده؟! اگر حق نبوده که جاي خود. اما اگه موقع اش نبوده باور کن که ديگه طاقت ندارم.

 راستي چقدر مي خواي بهم عمر بدي؟ اگه دادي و زيادش رو دادي يه نوعي هست با مارک "با عزت" از اونها ميخوام. از اونها بده! چي؟ ميگي شعاره ؟! خوب يه نوعي آره. ولي حداقل اينکه شعار شيرين و مثبتيه . اون شعارهاي تلخ که نيست که کسي بدش بياد.

از بابام چه خبر؟ پيش ات هست نه؟ چيکارا مي کنه؟ يادته وقتي گرفتي ازم اومد پيشت من چقدر ميخواستم که منم باهاش بيام! اما نگذاشتي؟! خيلي گريه کردم ولي بازم قبول نکردي. من موندم اينجا واسه چي؟ زياد اومدم پيشش. گفتم بهت سلام برسونه! نمي دونم گفته يا نه؟ مي دوني چي مي گفت: مي گفت من دوست دارم دلم پاک باشه و صادق . بقيه اش مهم نيست . اينجوري بود نه؟! بعدش که بردي خيلي سخت بود. کاراي اونو رو هم من انجام دادم و ميدم. ولي گذشت. راستي يه چيزي واسم فرستادي ؟ از همون اول؟ بازي عمر ؟! آره ميدونم گفتم . ميخواستم بگم هنوز کار ميکنه و داره ميگذره . نمي دونم باتري اش کي تموم ميشه ؟! ميشه شارجش کرد يا نه؟! بايد يه نوع ديگه و يه جاي ديگه خريدش؟ ولي همين عمرها، تو خودش خيلي بازيهاي ديگه دارد! هرچي بازي مي کنم تموم نميشه که!

يکي از بچه ها مي گفت دوست دارم اسباب بازي عمرش زود باتري اش تموم شه! بهش گفتم مگ خودت خريدي که مي خواي زود تموم شه و خرابش کني؟ خودش داده ، خودش هم مي گيره ؟! خوب گفتم نه؟ ولي بعضي وقتها حوصله ام سر ميره . اين بازي هم تکراري مي شه . آدم دوست نداره ديگه باهاش بازي کنه . ولي هر چقدر که مي گم ولي بازم دلم نمي آيد باتري اش رو دربيارم و ...

راستي اي کلک داشت يادم مي رفت گفته بودي که هر چي بخواي واست ميفرستم؟! دادن هم شده با اگر و اما. نه؟ ما که گروکشي نکرديم. يه چيزي رو تو زندگي ام خواستم تا حدي واسم فرستادي! و بعدش بد جوري از دستم کشيدي؟! البته مي دونم تقصير خودمه چون همون اول ها، باهاش بد بازي کردم و بلد نبود چه جوري بازي کنم؟ داشتم ميشکستمش نه؟! ازم گرفتي گذاشتي تو دکوري؟! درک حسرت ديگه . اونم نه؟ رفتم در مغازه يه بار ديگه ديدم خوشم اومد البته ايندفعه هزينه کافي با خودم برده بودم! ولي گفتي اونم واسه تو گرونه نمي توني بخريش و نگه داري؟! نگذاشتي بخرم. باشه خوب دعوا نداريم تصميم گرفتم و حالا بهت ميگم.  ديگه نه ميرم دنبالش تا بخريم يا منتظر قسمت اش باشم يا هر چيز ديگه اي؟!

اين دوتا خيلي واسم گرون تموم شد. هر چي داشتم! بابتش دادم! آخرش هم چيزي دستم رو نگرفت! آخه با چه قيمتي؟ خودت گفته بودي که پسر! به اين دنيا دل نبند! باشه منم حالا ميشم حرف گوش کن. نه دل ميبندم و نه دنبالش ميرم؟! اون خواسته هايي رو که ازت ميخواستم کي مي خواي بهم برسوني؟ به قول خودم آدم هر چيزي رو يه وقتي مي خواد ها؟! اگر وقتش گذشت ديگه نه فايده اي داره نه نغوذبالله ارزشي. البته من غلط بکنم که بخوام به شما حکم کنم. خودت مي دوني و خودت هر جوري دوست داشتي رفتار کن. من از حق خودم مي گم که باشه عيب نداره فقط اينکه ديگه نمي خوام؟!.

مي خواستم از اوضاع و احوال دنيوي ام بازم واست بگم ولي خودت مي دوني و ميگي اي بابا بسه ديگه؟! باشه بسه ديگه! خدا نگي همش گلگي کردي و حرف خودت رو زدي . جون خودم مي دوني و مي دونم که کوچکترين اشاره اي کني همه چي متحول ميشه . اين يکي رو خوب مي دونم.

خوب ديگه سرت رو درد نمي آرم تا وقت ديگه اي که واست بتونم نامه بنويسم. تا يادم نرفته خدا ازم خبر بگيريا ! هرچند وظيفه ماست بهت سر بزنيم! مي دونم به ياد من هستي و مي موني. ولي خدايي اش هواي ما رو هم داشته باش و اگه ما بي معرفتيم و دير به دير بهت سر ميزينم شما به بدي ما نگاه نکن و تلافي نکن. ديگه مزاحمت نمي شم . مراقب خودت باش و از طرف من خودت رو ببوس .

به ياد قديم

نمک در نمکدان شوري نداره

دل من طاقت دوري نداره

 

مهدي – يکشنبه مورخ 2/5/89 – ساعت 20

 

پ . ن :

- میدونم که بعضی چیزهایی که رفته نمی شه دوباره بدست آورد.

- حلالیت خواستم . به هر قیمتی ؟!

- حداقل اش اینه که همه کاسه و کوزه ها سر من شکست و تو این دنیا همه آدمها بی تقصیرند.

- راستی خدا. اینو پشت برگه نامه ام نوشته بودم فکر کنم نخوندی " من پر اشتباه ترین آدم روی زمینتم "

- یه جایی – تو یه پستی – پیش یه نفری – یه زمانی : گفته بودم که تنفر هم بعضی اوقات خوبه . بیاییم اگه نمی بخشیم حداقل متنفر بشیم.

- همیشه تصمیم گرفتیم بیاییم نو بشیم . اینبار تصمیم بگیرم بیاییم کهنه تر بشیم!.

- یه نگاهی به رفتار خودمون هم بندازیم بد نیست.  

آرزوی شادی و سلامتی واسه همگی . یا علی

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سوم مرداد 1389 و ساعت 21:25 |

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 و ساعت 15:7 |
گذشت زمان :

- بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند،

- بر آنها که می هراسند بسیار تند،

- بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

- بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است،

                             - اما بر آنها که عشق می ورزند، زمان آغاز و پایانی نیست.

 

امیدوارم خدا نعمت هایش را برایتان سرازیر کند:

رنگین کمانی، به ازای هر طوفان

لبخندی، به ازای هر اشک

دوستی فداکار، به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین، به ازای هر آه

                                            و اجابتی نزدیک، برای هر دعا.

 

تا آخر (20 تیر) احتمالاً دیگه نیام .

 آرزوی خوشبختی، صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت 20:48 |
 

پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز، زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز

 

انگار از همون روزاست حال و هوام ، رنگ توهه

کوچه دلتنگ توهه

 

دلم گرفته ، دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم ، واسه دیدنت بی قراره

این راه دور هم ، خبر از دل من که نداره

آروم ندارم ، یه نشونه میخوام واسه قلبم

جز این نشونه ، واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام ، دوباره هوای تو رو داره

 

هوای شهر تو و بوی گلاب

پیچیده توی اتاقم مثل خواب

 

داره بد جوری غریبی می کنه

آخه جز تو دردمو کی میدونه

 

دلم گرفته ، دوباره هوای تو رو داره

چشمای خیسم ، واسه دیدنت بی قراره

این راه دورهم ، خبر از دل من که نداره

آروم ندارم ، یه نشونه میخوام واسه قلبم

جز این نشونه ، واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام ، دوباره هوای تو رو داره ...

 

 دانلود آهنگ

پ . ن :

کاش پرده روی حرفهای دل آدمها روزی بتونه به سادگی کنار بره .

اینو فقط به خاطر ... نوشتم.

 

فصل های زندگی تون بهاری

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 و ساعت 22:52 |
امروز بعد از مدتها تفعلی به حافظ (رحمه الله علیه) زدم .

فالش این اومد - کوی خرابات

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی برتابم

کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر

بگو بسوز، که بر من به برگ کاهی نیست

غلام نرگس جماّش آن سهی سروم

که از شراب غرورش به کس نگاهی نیست ....

تعبیر :

یکبار دیگر هم دنیا به تو روی خوش نشان می دهد و این آخرین فرصت تو است . پس سعی کن اشتباهات گذشته را تکرار نکنی و با عقل و درایت از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را بکنی . شما که انسانی وارسته و با خلوص نیت می باشی باید موفق شوی.

 

حتماً برای شما هم اتفاق افتاده که تو روزها روزهای بدی رو پشت سر گذاشته باشین. امروز برای من یکی از روزهای بد و سخت بود از اول امسال تا حالا.

تلاش برای رسیدن به خواسته هامون چقدر سخته. همیشه از خدا خواستم که خودش برای رسیدن به هدف هام کمکم کنه . امروز هم فقط از خودش می خوام که حقانیتم رو ثابت کنه. همونطور که قبلاً هم این کار رو واسم انجام داده بود.

 

پ . ن :

- نمی دونم شاید این پست رو بخونی. دوست دارم اگه اومدی از اول همه چیز رو بخونی و مرور کنی. حرفها چیزهایی نیست که مثل باد بیان و برن . حرفهای انسانها از روی دلهاشون بلند میشه و اگه تونست بر روی دل میشینه وگرنه همون نقش باد رو بازی می کنه .

- از 2 پست قبلی که گفته بودم می نویسم در مورد عشق از 3 مرحله مد نظرم 2 تاشو نوشتم ولی نمی دونم چرا نمی توام ارائه بدم. شاید هنوز می ترسم.

- باید همیشه دنبال حقیقت رفت چون به جز حقیقت پوچی است و هیچ .

به اونهایی که باید بگم دوستشون دارم ، از همینجا میگم که خیلی دوستشون دارم .

- آره درسته همیشه دوست داشته و دارم که کسی از دستم ناراحت نشه و نباشه ، الانم همینطوره. پس خواهش می کنم حلالم کنید.

- همیشه غرور داریم. غرور چیزیه که باعث عدم پیشرفتمون می شه، هر وقت حاضر شدیم از خودمون بگذریم و به هدف نهایی فکر کنیم می تونیم بگیم عاشق شدیم، عشق به خدا – به انسان – به کار – به هستی و تمام موجودات و مسائل اش .

- خدایا روزهامون رو بهاری کن – چون زندگی مون دو فصل بیشتر نداره بهار و پاییز – که در غیر اینصورت باید بباریم.

- بازم می گم چرا نمی تونیم خواسته هامون رو راحت بگیم؟!

- در آخر اینکه آی خدا دلگیرم ازت ...

 

شاد باشین و سربلند

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم خرداد 1389 و ساعت 22:24 |
ساده بیا دست منو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اکه هنوز می تونی

پای همه سادگی هات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگی هات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدم ها

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چندتا ترانه ست که کسی نخونده

دَوُم بیار خسته نشو از سفر

تنهایی تم بزار رو دوشت ببر

ترانه باش اونور آخر خط

به نقطه می رسی بیا سر خط

 

به نقطه می رسی بیا سر خط

 

ساده بیا دست منو بگیرو ...

شاد باشین

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 23:13 |
دیگه بسه ...

وقتشه که خیلی واقعیت ها سر باز کنه ...

هر چند منتظر یه زمان مناسب بودم تا بعضی موارد رو واضح و بدون پرده بگم - شاید الان دیگه وقتشه .

هر کس رو میشناسین و دوست دارین خبر کنین و بگید بیاد نظر بده. باید این مسائل حل بشه و به نوعی شاید هضم بشه.

چندتا پست بعدی رو راجع به واقعیت درونی انسان و محبت و به قول خودمون عشق صحبت می کنم . اولین رو هم تا جمعه میزارم.

 

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم خرداد 1389 و ساعت 22:11 |
به قول یکی از دوستان

اومدم بگم که هنوز زنده ام .

به قول شعری که تو چند تا پست قبلی بود : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود - به کجا میبری آخر ننمایی وطنم ...

سر همه یه جورایی شلوغه . مگه میزارن که آدم وقت واسه نوشتن و از این جور کارا بزاری.

از چیزهایی که دوست دارم در موردش بنویسم مثل عشق . صداقت . روابط عمومی و .... هست ولی راستش نمی خوام همینجوری یه چیزی بنویسم و بزارم بگم آره پست جدید.

باید سر فرصت و حداقل با کمی فکر و تامل باشه. پس فعلا چیز خاصی ندارم.

ولی بد نیست که میشد به خیلی ها خیلی چیزها رو راحت گفت در حالی که نمیشه . از کارهایی که تو این مدت زیاد تمرین کردم و کمی در اون موفق شدم نه گفتن بود . شما هم سعی کنید تا بتونید نه بگید. به درد میخوره بعضی جاها.

بیایم امروز و امشب یه دعا داشته باشیم . واسه هر کسی که خودمون میخوایم .

اولیش رو من میگم : خدایا نزار که خسته بشیم . از همه چیز و از همه کس . خودت امیدمون باش که زندگی بدون امید پوچی هست و بس. یا نور

شاد باشید و بهروز

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه دوم خرداد 1389 و ساعت 22:10 |

این عکسی که شاهدش هستید مربوطه به 4 یا 5 سال پیشه که با یکی از دوستان تو رامسر انداختیم .

این نکته رو باید متذکر بشم که تو این چند سال گذشته من و هادی خیلی تغییر کردیم و الانمون با گذشته خیلی فرق میکنه پس دنبال چهره سازی و چهره شناسی و ... نباشید چون خیلی سخته .

هدف از گذاشتن این عکس این بود که یادی از خاطرات و تفریحات گذشته کنیم و این عکس رو تقدیم کنم به هادی چون نگاتیوشو و کپی مربوط به خودشو گم کرده و فقط این نسخه رو من دارم .

دوم اینکه فناوری اطلاعات پیشرفت کرده و به جای دوربین های با تعداد عکس 24 تایی یا 36 تایی که یادش بخیر، دوربین های دیجیتالی و فوق دیجیتال اومده که واویلا...

سوم اینکه این عکس تو نوع خودش یه شاهکاره چون رو یک نگاتیو دو عکس متفاوت افتاده و اصلاً کار فتوشاپ و غیره نیست . توضیح اش اینه که ابتدا عکس من گرفته شد و بدلیل اینکه دوربین نگاتیو رو رد نکرد عکس بعدی نیز روی اون افتاد.

در کل اینکه بهتره سعی کنیم همیشه خاطرات خوش گذشته رو مرور کنیم .

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:1 |
تا لود شدن کامل صدا چند دقیقه ممکنه طول بکشه لطفا منتظر بمانید
 
تا لود کامل میتونید به وبلاگ یا وب سایت های دیگه سری بزنید.
 

 

شاد باشید و پیروز

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:50 |

پسرک از خدا یه خواسته داشت . خدایا اگه من بابا نداشته باشم همه چیز درست میشه درستِ درست.

خدا دعای پسرک رو آمین گفت .

حالا اون به خواسته اش رسیده بود. ولی حیف که دیگه جای برگشتی نبود.

پسرک از گفته خود پشیمون و ناراحت. ولی درسته خودم خواستم .

خدایا چرا بعضی از خواسته هامون رو زود آمین میگویی و پاسخ میدی.

 

خواسته و دعاها همیشه هستن و بهشون لبیک گفته شده. ولی کاش بعضی از خواسته ها رو دیر میخواستیم و یا اصلاً نمی خواستیم و یا نخواهیم . شاید زود برآورده بشه بعد ببینیم که حیف ... کاش برآورده نمی شد.

خواسته های خوب همیشه دیر برآورده می شن . اگه گفتین چرا ؟؟!

 

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 20:54 |